گوشه دامنم را توی دستم گرفته ام . با حرکتی مداوم پارچه را توی دستم این ور و آن ور می کنم . سال دوم دبیرستان بود . درست یادم نیست . لحظه توی ذهنم نقش بسته . فارغ از زمان و مکان . نیازی به تاریخ ندارم . دارم برای خودم مرور می کنم . قدم هایم استوار شده بود . دلم قرص شده بود . تصمیمم را گرفته بودم . توی چشم هایم که نگاه میکردی . برقش تو را می گرفت . یک هو به خودم آمده بودم . انگار که سرم را برگردانده باشم و دوباره سرم به جای اولش برگشته باشد .دقیقا به همین سرعت . مثل برق . مثل فشنگ . مثل بسته شدن در . مثل صدا کردن اسم یکی توی هیاهو . باورت نمی شود . هزار بار هم که بگویم باز باورت نمی شود . من اینطوری بزرگ شدم . خودم هم نمی دانم چطور شد . یعنی یادم نیست . پی دلیل هم نمی گردم . اصلا این ها مهم نیست . برای هر کسی یک جوریست . می خواهم از آن لحظه بگویم . ولی مگر می شود ؟ آن لحظه برای من خیلی مهم است . مهم نه . چطوری بگویم ؟ دارم یکجوری حرف می زنم که انگار آن لحظه مثل لحظه های دیگر بوده . ولی اینطور نبود . به حرف نمی شود گفتش . پی این جمله ها را نگیر . بگذار جور دیگری بگویم ت :
من با لباس های مدرسه همراه همکلاسی هایم داشتم توی حیاط مدرسه مثل روزهای دیگر قدم می زدم .تا اینجا یش هیچ چیز غیر عادی وجود ندارد.بعدش را گوش کن . نگاهم افتاد به سنگ کنار باغچه .یک قطعه سنگ .نگاهش کردم .تا اینجایش هم عادی است .ولی تا نگاهش کردم .چیزی انگار توی چشم هایم پاشید . نه . این را من می گویم . نپاشید .خوب که فکر می کنم انگار سنگ تکان خورد. بله . تکان خورد . یک تکان کوچک .و بعدش من سرم را برگرداندم به سمت همکلاسی هایم .همین قدر طول کشیده بود . بله . درست همین قدر .لحظه اتفاق افتاده بود . همه چیز مثل قبل بود .همان حرفهای قبلی ادامه داشت . حتی خنده هایمان درست مثل قبل بود . آب از آب تکان نخورده بود . اما آب روی آتش افتاده بود . هیچ چیز مثل قبل نبود و بود .نبود . برای من .اصلا نباید مقایسه کنم . درست نیست . یک لحظه آمده و رفته بود . اما از آن لحظه همه چیز آغاز شده بود .
دقیقا یک قطعه سنگ تکان خورده بود . یک تکان کوچک . من تکان خورده بودم . یک تکان کوچک و همه چیز تکان خورده بود . بک تکان کوچک .
من اینطوری بزرگ شدم . یک هو . بی هوا .پا در هوا .درست توی همان لحظه . به قبل و بعدش کاری ندارم . فقط همان لحظه . همه چیز از همان لحظه دوباره رقم خورد . باید رقم می خورد . آن لحظه باید اتفاق می افتاد . می توانست اتفاق نیفتد . پی ش را نمی گیرم . دیگر مهم نیست .
لحظه را گرفته م توی دستم .
آی لحظه !!!
تو را می گویم . نقش بسته ای گوشه ذهنم . بعد از این همه سال .رویت را غبار هم نگرفته . واضح و پابرجا .
من تو را توی قفس نیتنداختم . تو رفتی . من هم رفتم . به دنبال روزها . من قبل از آن روز اصلا تو را نمی شناختم . یک بار آمده بودی و خیلی زود رفته بودی . چیزی که هست . در یادم مانده ای . میان روزهایم حک شده ای .
و اکنون
خودت آمدی توی این صفحه . با پاهای خودت . درست مثل همان روز . ناخواسته اما به جا . آنچه می خواستم اما نمی دانستم این طوری هم می شود . پی ش را نمی گیرم . این بار کمی بیشتر ماندی . زیاد فرقی نمی کند . مهم آمدنت هست .
من تو را زنجیر نکردم به روزهایم . تو اتفاق افتادی در من . رفتی . اما دیگر اتفاق افتاده بودی . و این را من و تو خوب می دانیم . مهم همین است رفیق .
گوشه دامنم را رها می کنم . توی دستم است . دستم را مشت می کنم . مشتم را توی سینه م خالی می کنم . دکمه پیراهنم را می بندم .
به دیوار روبرویم که نگاه می کنم :
لحظه را روی دیوار می بینم . روی میز . توی کمد . روی قالی . روی ساق پام . روی دستگیره در و ...
سمانه م ولی بیشتر پرنده م