درخت و پرنده

یک بام برای هوا خوری

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • ایمیل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

لحظه

توسط | جمعه بیست و سوم مهر ۱۳۸۹ | 16:30



گوشه دامنم را توی دستم گرفته ام  . با حرکتی مداوم پارچه را توی دستم این ور و آن ور می کنم . سال دوم دبیرستان بود . درست یادم نیست . لحظه توی ذهنم نقش بسته . فارغ از زمان و مکان . نیازی به تاریخ ندارم . دارم برای خودم مرور می کنم . قدم هایم استوار شده بود . دلم قرص شده بود . تصمیمم را گرفته بودم . توی چشم هایم که نگاه میکردی . برقش تو را می گرفت . یک هو به خودم آمده بودم . انگار که سرم را برگردانده باشم و دوباره سرم به جای اولش برگشته باشد .دقیقا به همین سرعت . مثل برق . مثل فشنگ . مثل بسته شدن در . مثل صدا کردن اسم یکی توی هیاهو . باورت نمی شود . هزار بار هم که بگویم باز باورت نمی شود . من اینطوری بزرگ شدم . خودم هم نمی دانم چطور شد . یعنی یادم نیست . پی دلیل هم نمی گردم . اصلا این ها مهم نیست . برای هر کسی یک جوریست . می خواهم از آن لحظه بگویم . ولی مگر می شود ؟ آن لحظه برای من خیلی مهم است . مهم نه . چطوری بگویم ؟ دارم یکجوری حرف می زنم که انگار آن لحظه  مثل لحظه های دیگر بوده . ولی اینطور نبود . به حرف نمی شود گفتش . پی این جمله ها را نگیر . بگذار جور دیگری بگویم ت :

من با لباس های مدرسه همراه همکلاسی هایم  داشتم توی حیاط مدرسه مثل روزهای دیگر قدم می زدم .تا اینجا یش هیچ چیز غیر عادی وجود ندارد.بعدش را گوش کن . نگاهم افتاد به سنگ کنار باغچه .یک قطعه سنگ .نگاهش کردم .تا اینجایش هم عادی است .ولی تا نگاهش کردم .چیزی انگار توی چشم هایم پاشید . نه . این را من می گویم . نپاشید .خوب که فکر می کنم  انگار سنگ تکان خورد. بله . تکان خورد . یک تکان کوچک .و بعدش من  سرم را برگرداندم به سمت همکلاسی هایم .همین قدر طول کشیده بود . بله . درست همین قدر .لحظه اتفاق افتاده بود . همه چیز مثل قبل بود .همان حرفهای قبلی ادامه داشت . حتی خنده هایمان درست مثل قبل بود . آب از آب تکان نخورده بود . اما آب روی آتش افتاده بود . هیچ چیز مثل قبل نبود و بود .نبود .  برای من .اصلا نباید مقایسه کنم . درست نیست . یک لحظه آمده و رفته بود . اما از آن لحظه همه چیز آغاز شده بود .

دقیقا یک قطعه سنگ تکان خورده بود . یک تکان کوچک . من تکان خورده بودم . یک تکان کوچک و همه چیز تکان خورده بود . بک تکان کوچک .

من اینطوری بزرگ شدم . یک هو . بی هوا .پا در هوا .درست توی همان لحظه . به قبل و بعدش کاری ندارم . فقط همان لحظه . همه چیز از همان لحظه دوباره رقم خورد . باید رقم می خورد . آن لحظه باید اتفاق می افتاد . می توانست اتفاق نیفتد . پی ش را نمی گیرم . دیگر مهم نیست .


لحظه را گرفته م توی دستم .


آی لحظه !!!

تو را می گویم . نقش بسته ای گوشه ذهنم . بعد از این همه سال .رویت را غبار هم نگرفته . واضح و پابرجا .                 

من تو را توی قفس نیتنداختم . تو رفتی . من هم رفتم . به دنبال روزها . من قبل از آن روز اصلا تو را نمی شناختم . یک بار آمده بودی و خیلی زود رفته بودی . چیزی که هست . در یادم مانده ای . میان روزهایم حک شده ای .


و اکنون

خودت آمدی توی این صفحه . با پاهای خودت  . درست مثل همان روز . ناخواسته اما به جا  . آنچه می خواستم اما نمی دانستم این طوری هم می شود . پی ش را نمی گیرم . این بار کمی بیشتر ماندی . زیاد فرقی نمی کند . مهم آمدنت هست .

من تو را زنجیر نکردم به روزهایم . تو اتفاق افتادی در من . رفتی . اما دیگر اتفاق افتاده بودی . و این را من و تو خوب می دانیم . مهم همین است رفیق .

 

گوشه دامنم را رها می کنم . توی دستم است . دستم را مشت می کنم . مشتم را توی سینه م خالی می کنم . دکمه پیراهنم را می بندم .

به دیوار روبرویم که نگاه می کنم :

لحظه  را روی دیوار می بینم . روی میز . توی کمد . روی قالی . روی ساق پام . روی دستگیره در و ...

 


  

کلمه

توسط | سه شنبه بیستم مهر ۱۳۸۹ | 2:38




یک چند وقتی می شود که دیگر حوصله ی  هیاهو زرق و برق  زرت  و پرت  حرف مفت و این ها را ندارم . چپیده ام توی کنج خودم . غصه هایم را ریخته ام دور و برم . بهشان زل زده ام . غمگین و ناباورانه . تعجب می کنم از این لعنتی ها که چرا حمله نمی کنند به سویم و جانم را نمی ستانند  .  نمی دانم  این چه علاقه ایست در من . در وجود من . دوست دارم  همه چیز را  زجر آور دردناک و شاید هم جانگداز نشان بدهم . خب منظورم این است که آدم غصه خوردنم . سخنرانی هم می کنم در این باب البته در جایی که فکر می کنم حق دارم  و این واضح و مبرهن است یا اینکه این پیرهن است ؟ داشتم می گفتم که خب معلوم است که همیشه حق با من است .

این ها هیچ ربطی به هم ندارند . من به هیچ کدام از این کلمه ها اجازه نمی دهم که به هم ربطی داشته باشند و همین که من به همه کس و همه جا ربط دارم بس است . دوست دارم شما آزاد باشید . بلولید توی هم . تجربه کنید . بدبختی بهتان دستبند بزند اما شما بسیار خردمندانه بکوبید توی سر بدبختی که ولو شود روی زمین . شما شلنگ تخته بیاندازید . بروید بروید . بروید . بخندید . غش غش . گریه کنید باز هم غش غش . آخرش این است که آزاد باشید . بیش از این شما را به دردسر نمی اندازم . بروید کلمه های عزیز . بروید .

 

بروید

چای من در کنار درخت سرد شد . بند رخت توی هوا پرت شد .

 

دقیقا دارید چیکار می کنید کلمه های عزیز ؟

بروید




 

مشخصات وب
درخت و پرنده    سمانه م ولی بیشتر پرنده م
پیوندها
  • خوشگلیان
  • دکمه
  • من
  • انسان شناسی
  • سینمای ما
  • انجمن
  • پاگرد
  • گروس عبدالملکیان
  • عباس صفاری
  • فیلم کوتاه
  • سینما فردا
  • و مستند
  • رای بن
  • سینمای مستند
  • پیک مستند
  • انیمک
  • راشین خیریه
  • رضا ریاحی
  • هاله مودبیان
  • همشهری
  • حیاط
  • ظروف گل گلی
  • مجله تاک
  • [ لیلا حاتمی ]
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • آبان ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای درخت و پرنده محفوظ است .