صدایی قاطع توی سرم میگوید: با کسی همراه شو که با جان و دل پای خودش و زندگی بایستد.آنورتر صدایی دیگر ملتمسانه میگوید: چقدر سخت میگیری.تردید توی این صدا بالا و پایین میرود.در چه مورد سخت میگیرم؟ درست است که نمیشود با اطمینان صد در صدی پیشگویی کرد ولی خب اولویت داشتن برای کسی مهم است.من فکر میکردم اولویت دارم برایش.شواهد هم همین را میگفت ولی آخر سر دیدم اینگونه نیست.چه میدانم حوصله ندارم توضیح بدهم.اینجا جایی ست که هنوز زخمی ست.دردم میگیرد.چطور میتوانم جلوی زخمی نشدن دوباره ام را بگیرم؟ گیر کرده ام انگار یا دارم زیادی جلو میروم؟ فقط همین را میدانم که باید روی خودم کار کنم.اولویت را بدهم به خودم.بس است دنبال کسی دویدن آنهم در ازای ترسهای پیش آمده از کودکی.حالا بزرگ شده ام.چند روز دیگر تولدم است.خرداد هم آمد.خوش آمد.
به خاطرات رابطه قبلی ام فکر میکنم.چقدر شگفت انگیز است که آرامش را تجربه میکنم.دارم جستجو میکنم بین کلمات که چطور آن چیزی را که احساس میکنم با کلمه ها بیان کنم.انگار قلبم بزرگتر شده است و جا برای احساسات دیگر پیدا کرده است یا اینکه قبلتر آنقدر یک احساس بخصوص(خشم) بزرگ بود که تمام قلبم را فراگرفته بود یا دیگر احساسات از حق خودشان گذشته بودند و جایشان(بنازم به معرفتشان) را به یک حس دادند چرا که فکر میکردند حالا اولویت اوست باید دیده شود تا التیام پیدا کند.تمام قلبم را دادند به او.چه روزهایی بود چه لحظه هایی که خشم جولان میداد درونم.مرا با خودش به کجاها که نمیبرد.میدانی میخواهم چه بگویم؟ هر چه توان داشت خرج کرد.چلاند خودش را.حالا انگار خشم آرام گرفته است و فقط لحظاتی که لازم است مشتش را رو میکند.
نمیخواهم آینده را پیشگویی کنم یا حکم قطعی بدهم.من از تغییرات آتی خبر ندارم.دارم احساس این لحظه را با لحظاتی که گذشت مرور میکنم.اصلا اینکه یکهو دیدم قلبم آرام است در حالی که دارم به گذشته فکر میکنم مرا غافلگیر کرد.به اشتباهاتم پی بردم بی آنکه خودم را سرزنش کنم.به لحظاتی که عشق طرف مقابل را دریافت کرده ام ولی به نوعی متفاوت؛ فکر کرده ام.پس من عشق را داشته ام در شکلی دیگر.دیگر شکایت نمیکردم بلکه همدلی میکردم.با سبک های متفاوت دوست داشتن.من عشق را لمس کرده ام.گو اینکه نمی دانسته ام آگاهانه که این عشق است ولی احساس خوبش بوده است.حیف شد ولی چه خوب که حالا اینها را میدانم.حالا میتوانم عشق را در شکل های دیگری هم ببینم.چه موهبت بزرگی است برای من.
از دیروز(بیست و نهم) شروع کردم به قرص خوردن.قبلتر یک هفته خوردم و پی اش را نگرفتم.حالم بد شده دوباره.استرس و فکرهای مخوف زیاد شده اند.چند روز در حال فروپاشی بودم.حالا کمی بهترم.امروز رفتم به خانه قبلی.اتفاق های زیادی افتاد که بخواهم دانه دانه در موردشان بنویسم ولی انگار زورم نمیرسد.همسایه را دیدم که پدرشان مرده بود.از من در مورد آقامون(!) پرسید.یک جمله در جوابش گفتم.گفت ناراحت شدم.من در حین جواب دادن گریه ام گرفت.گفتم دیگر زندگی هر کسی یک شکلی است.به خانه مامان بابایم رفتم.هر وقت میروم آنجا حس میکنم مامان بابایم هستند.فسنجان برایم آوردند دم رفتن خودشان به دکتر.میخواستند بروند کرج و من هم باهاشان بروم.نظرم عوض شد.گفتم می ایستم تا نقاش بیاید و قیمت بدهد که اگر معقول بود خانه را رنگ کنم و اجاره بدهم.برگشتم به خانه همسایه ی دیوار به دیوار که در بدو ورود سری به خانه شان زدم و گفتم میخواهم زود بروم و آمده ام فقط ببینمتان.پریناز آمد محکم بغلم کرد و با لحنی آرام ولی مطمئن گفت که دلش برایم تنگ شده است.به جانم نشست.وقتی از خانه شان آمدم بیرون هنوز حس خوبش با من بود و یکجورهایی به خودم امید میدادم که بیین هنوز کسی تو را در خاطرش نگه داشته و حتما با رفتنت از این دنیا ناراحت میشود.تا کجاها رفتم.آدم ناامید به کجاها که نمیرسد.آه کشان مسیر را ادامه دادم.حالا دوباره برگشتم به خانه شان و گفتم که نمیخواهم بروم و منتظر نقاشم.دوباره نشستیم توی خانه شان و گپ و گفت را ادامه دادیم.دلمه های وعده داده شده را دوباره پیشکش کرد.میخواستم از زیرش در بروم.میخواستم زحمتشان ندهم و خیلی هم دل و دماغ خوردن نداشتم.در این میان به باغچه خانه خودم هم سری زدم.پیامهایش را خواندم.تعجب کردم اول از اینکه پیام داده با خودم گفته بودم دوباره رفته که بیاید خدا میداند کی.پیام داده بود و انگار صمیمی بود.با دیدن کلیپها و اینها به شک افتاده ام در مورد حس هایم.با خودم میگویم دارم فکر و خیال باطل میکنم.به قول آقاهه: شیدایی یا وسواس تمایل.گور پدر همه اشان.باز هم جلوی خودم را نتوانستم بگیرم مبنی بر دیر جواب دادن و تا دیدم پیامش را خوره به جانم افتاد.فقط صبر کردم تا برسم به خانه و کنار باغچه.آنجا جواب دادم و برای خودم و او قاصدک فوت کردم به امید بهتر شدن حال.در حین مسیر تا برسم به روستا سری هم به شهرکتاب زدم و لوازم قنادی فروشی.در حال پیاده روی جلوی آینه و شیشه فروشی خودم را توی آینه قدی دیدم.خوشم آمد.برگشتم و دوباره خودم را توی آینه تماشا کردم.زیبا بودم.به دل خودم نشستم و بعد فکر کنم با حال بهتر و صورت گشاده ادامه مسیر را طی کردم.
دوست ندارم توی قالب ها بگنجم. این جمله ای بود که اول صبح پس از بیداری و غوطه خوردن در افکار دیشب و امروز توی ذهنم روشن شد.خوشم اومد.داشتم فکر میکردم من چی دوست دارم؟چرا کار نمیکنم؟ کارم رو دوست ندارم؟؟
تو تا حالا گم شدی؟
من گم شدم.
من خیلی خسته ام.بهانه گیر یا لوس یا کم طاقت یا هر چی.دلم میخواد از ته گلوم فریاد بزنم.خشم دارم.گلایه دارم.این گوشه رینگ گیر افتادم.چقدر از همه چیز ناامید شدم.چقدر افتان و خیزان میرم.یه عدم اطمینانی زیر پوستم وول میخوره.یه گور بابای همه دلم میخواد بگم.گلوی کی رو بگیرم و فشار بدم؟امروز داشتم فواره زدن خون رو توی ذهنم تصور میکردم.چقدر طلبکارم از دنیا.میتونم وحشی بشم.میتونم مشتهامو از روی خشم گره کنم و نعره بزنم.میتونم هر کیو بهم بگه: قوی باش تا جون داره بزنم.زندگی آش و لاشم کرده.چقدر ناتوانم.چقدر درد داره که میدونی هیچ کاری از دستت بر نمیاد.تازه دستگیرم شده ما هیچی هستیم.ما به هیچ جای زندگی نیستیم.شرم و تف و لگد و همه چی بهت.ازت دلگیر نیستم زندگی.بی حسم بهت.علاقه و اینا که هیچی.گولم زدی.ازت رو دست خوردم.نامردی مال یک دقیقه اته.بیچاره اونایی که بهت امید دارن.هنوز نمیدونن چقدر میتونی بی رحم باشی.من میدونم.من اون روتو دیدم و ای وای.
صدایی توی سرم میخواهد مرا وادار کند که همه چیز را رها کنم. کنترل زندگی و رسیدگی به امور را برایم خالی از هرگونه ارزشی کند. یکجور پوچی حق به جانبی را بیاندازد به جانم. بعضی وقتها تشخیص اینکه این فقط یک گزینه پیشنهادی از سوی یک صداست را فراموش میکنم و باور میکنم که حقیقت همین است. همینجاست که گیر می افتم. به قول سرور یک دید تونلی ست این. انگار تمام زندگی منتهی بشود به همین تونل. بیا از اینجا بیرون برویم. زندگی فقط همینجا نیست. زندگی تونل های بسیاری دارد و اصلا چرا فقط تونل؟ اگر زندگی یک مسیر است درون این مسیر جاده هست دشت هست جنگل هست عوارضی هست و تونل هم هست. تونل های بسیار که همه شان تاریک و پر از افکار مغشوش و توهم گونه نیست. مکث میکنم. جمله بعدی چه میتواند باشد؟ به صدای باد گوش میدهم که خودش را زوزه کشان به گوشم می رساند. جای شادی دارد که صدای باد را میشنوم. آنطور وقت ها ارتباطم با جهان بیرون قطع میشود و من فقط در حال فرو رفتنم. فرو رفتن در افکار وحشت زا. اصلا نمیدانم کجا هستم. کنترلی روی هیچ چیز ندارم و آن افکار فقط مرا به دنبال خودشان می کشانند.چه سلطه ای دارند بر من.عجب برده سر به راهی گیر آورده اند؟ چرا اجازه این کار را بهشان میدهم؟ جز این است که حرفشان را قبول کرده ام و افسارم را میدهم دستشان؟ با واکاوی آن لحظه ها و دانستن این روند باید بهم بخورد.چرا آنقدرها هم که باید بهم برنمیخورد؟ چه دردناک است. خود زنجیر به دست انداختن و پی اشان رفتن بی هیچ اعتراض و فریادی ناشی از نخواستن؟ چه اتفاقی دارد می افتد؟ سمانه را به دست کی میسپارم؟ به دست اغیار.آنهم چه اغیاری؟ انصافانه ست؟ آخ. سوزش اشک برای راه یافتن به بیرون را احساس میکنم یا تلاش فریادی دلخراش که منتظر ارباب بی رحمش است که آیا اجازه میدهد بهش یا نه. درد آتش انداخته به جانش و فریاد کشیدن میتواند بی امان و بی اراده اتفاق بیفتد ولی او منتظر اجازه است که آیا بهش این حق را میدهند یا نه؟ چرا خودش این حق را به خودش نمیدهد؟ چرا منتظر اجازه کسی دیگر است؟فکر میکنم قلابم را باید همینجا نگه دارم.ماهی تپل همینجا صید میشود.
دلم بغل میخواد.نه هر بغلی.بغلی که همیشه دستاش به روی تو بازه.بغل همونی که تا همیشه دوستت داره. میتونم برم سراغ مامان یا بابا. میگن عشق اونا همیشگیه.بیشتر دلم بغل مامان طوری میخواد. یه مامان که دوستت داشته باشه. چرا فکر میکنم مامانم دوستم نداره؟ نمیدونم چرا ولی میدونم که دوستم نداره پس این بغل نمیتونه دردمو دوا کنه. بابا دوستم داره.منم دوستش دارم. ولی نمیتونم برم توی بغلش(از اون قفل هایی که هنوز باز نشده).چرا اینهمه دلم دوست داشته شدن میخواد؟ زندگی دست گذاشته کجا که اینجوری داره دردم میگیره و فقط اشکهامن که چیلیک چیلیک میریزن.یه جاییم درد میکنه.بدجوری.نمیتونم ببینم کجا که درمونش کنم. فقط اشک میریزم. مثل اون دختره توی بیمارستان.کوچولو بود. با لباس مدرسه دستشو که شکسته بود گرفته بود توی بغلش و ریز ریز گریه میکرد. تنها بود.قلبم مچاله شد.وقتی دیدیمش نتونستم مقاومت کنم که مثل بقیه رفتار کنم. داشت درد میکشید.اونم چجوری؟ تنها تنها.میدونی تنهایی درد کشیدن یعنی چی؟ نه هیشکی نباید تنهایی درد بکشه.حداقل یکی کنارت باشه درد بکشی بهتره. بهش نزدیک شدم. با چند مَن دودلی.خواستم حواسش رو پرت کنم. چند تا سوال پرسیدم که حرف بزنه و درد از یادش بره. بهش گفتم من اینجام هر چی خواستی بهم بگو.یه لیوان آب براش بردم. ازم گرفت و آب رو خورد.آخیش.چشمام موند روی چشمهای کوچولوش.رد اشک زیر چشمهاش بود. جای اشک ها خشک شده بودند. چقدر گریه کرده بود؟ کنارش نشستم. خدایا یعنی دیگه تنها نبود؟ قلب کوچولوش مثل یه گنجشک بی پناه زیر بارون مونده نبود؟چرا من بین اونهمه آدم تنهایی اون بچه رو دیدم؟ چرا الان دارم در موردش مینویسم؟ شاید خودم بودم. کنار خودم نشستم. موهای خودم رو از روی صورت نحیف و رنگ پریده اش کنار زدم چون عرق و ترس و بی پناهی همه شو ریخته بود توی صورتش. خدایا قلب دختر برای اونهمه تنهایی و درد زیادی کوچک بود. بعدتر دیدم یه مرد جوون به من لبخند زد و گفت ممنون. باباش بود. با رفتار باباش باز هم دلم نگران موند. بچه تنها بود و این برای من عمیق ترین درد دنیاست.با وجود بابا و مامان هم تنها باشی. آخ.
چه لحظاتی را پشت سر گذاشتم. دوباره هجوم افکار و جدایی از زندگی روزمره. برای نوشتن هم دچار تردید میشوم. کدام کلمه به واقعیت نزدیک تر است؟ نمیدانم. تشخیص سخت است حالا که هنوز رد درد روی تمام تنم مانده و وحشت تجربه ی قبلی بیخ گلویم چسبیده. ترسیده ام یا احساس بی پناهی میکنم؟ دلم میخواهد چنگ بزنم به کسی به جایی. به گذشته نگاه میکنم. نمیتوانم به هر کسی یا هر چیزی پناه ببرم. در این حد دیگر مغزم کار می کند. پس چنگ زدن بی محابا برای رهایی از دردی که به سراغم آمده فایده ای ندارد.این را صدای توی مغزم میگوید. معلوم نیست راست میگوید یا فشار بی امان ناامیدی ست که او را هم از پا در آورده است. کمی خسته ام. بی حسی جسمی. میل به وانهادن همه چی و فقط گذر زمان. انگار مریض شده باشم و باید استراحت کنم. استراحت برای حال بد روحی چیست؟ نمی دانم. خوابیدن؟ باز هم نمیدانم. مهم هم نیست که نمیدانم. پی این نیستم که بدانم کار درست چیست. درمانده تر از آنم که ...
دارم مینویسم برای اینکه گفته اند نوشتن خوب است. پس من دارم کار خوبی برای خودم انجام میدهم. همین خوبه.
زندگی گم شده. آدم ها دیگر زندگی نمی کنند. به گمانم کسی اولین دروغ را گفت. خوشمان آمد. به دنبالش دروغ ها به وجود آمدند. حالا دیگر جهان و آدمیان به دروغ خو گرفته اند. اینهمه تنهایی عادی نیست. اینهمه بی وفایی و جدایی عادی نیست. من فکر میکنم ما بدجوری رکب خورده ایم. دروغ های رنگارنگ شنیدیم پی اش دویدیم و آنچه عایدمان شد تنهایی دو رویی عوضی بودن مشت مشت قرص خوردن سیگار را قوت روزانه کردن و گل سر سبد اینها به هیچ چیز راضی نشدن بود. دیگر از همنشینی با آدم های دور و برم لذت نمیبرم. روشنفکری وارونه شان حالم را بهم میزند. همگی در رابطه های دوزاری پر از تزویر هستند و البته همیشه شکوه کنان که دیگر به کسی نمیشود اعتماد کرد. با اینهمه چیزی از میزان ادعایشان کم نمیکند. همینها خود را سر آمد عالم فلسفه اقتصاد فرهنگ و از این دست قلمبه جات میدانند. اصلا شما راست میگویید. حق تا هر جا که بخواهید با شماست. من حق را جای دیگری یافته ام. اینکه فرصت زندگی کردن از دست رفت با اینهمه تدبیر روشنفکرانه. مگر دعوا بر سر زندگی نیست؟ آخ بیچاره زندگی.. کسی تو را نمیبیند. همه تو را گذاشته اند سر طاقچه و زیر علم بی پایان نیازهایشان سینه میزنند. موهایم کمی تا قسمتی سفید شده اند. چیزی نمانده به سال تازه دیگری از زندگی ام. غم گریبانم را چاک داده. دلم میخواهد فریاد بزنم. اما برای چه کسی؟ چه کسی حرفهای مرا درک میکند؟ حرفهای من مزین به دلار و مهاجرت و خانه بزرگتر و ماشین لوکس تر نیست. حتی حرفهایم ترید را هم به یه ورشان نمیگیرند. سادگی! این مفهوم زیبای فراموش شده! من برای سادگی جانم در می رود. برای یک لقمه صبحانه خوردن دور سفره دلم غنج میرود. حالم از دستگاه های اسپرسو ساز که همیشه دم گربه ای توی تصویر به غایت زیبایی(البته به زعم بلاگر ها) وجود دارد بهم میخورد. از اینهمه دیدن آدمها در فضای مجازی حالم بهم میخورد. دلم میخواهد بروم توی خلوت خودم.
در حین میهمانی که خودم میزبانش بودم چند بار پیش آمد تنهایی را تجربه کنم. وقتی توی آینه چشمم به خودم افتاد. از خودم خوشم آمد. عینک روی چشمم بود (عینک را یادم میرود که بزنم پس خیلی به این چهره با عینک عادت ندارم. لحظه مواجهه خودم با تصویرم با عینک در آینه در ابتدا تکان دهنده و در ادامه با شیب ملایمی به سمت حس خوشایند حرکت کرد.) بعدتر در حین تماشای فیلم جدایی دیگری را با جمع تجربه کردم. با دیالوگهایشان احساس قرابت نمیکردم. آن صدای توی سر به من میگفت: فقط شعار میدهند میخواهند بگویند خیلی می فهمند. دانای کل پیش اینها لنگ می اندازد انگار این را میخواستند بگویند. چرا این صداها می آمد توی سرم؟ فکر کنم حسادت میکردم. بر این اساس که آنها برو بیای خودشان را دارند و من این گوشه تنها افتاده ام. اصلا به من نیازی ندارند چون دور و برشان آدم زیاد است ولی من چی؟ نیاز دارم بهشان و این بدجوری مرا فشار میداد جوری که ناخوداگاه با وارد کردن حس تنفر میخواستم ازشان انتقام بگیرم. بعد از اینکه مهمان ها رفتند؛ وقتی دراز کشیدم برای خواب باز هم همان صداها آمدند؛ این بار قدرتشان بیشتر شده بود؛ تمام انسان ها را زیر سوال می بردند. کمکم غصه ام گرفت. اشک از گوشه چشمم آمد پایین و حس کردم که دلم میخواهد توی خودم جمع بشوم. یادم نمی آید چطور خوابم برد. حالا فردای دیروز است. صداهای امیدوارانه تری توی سرم رفت و آمد میکنند.
چقدر عجیب و جذابی ای مسیر زندگی!
لحظاتی هست که با خودم روبرو میشوم. همیشه فکر میکردم من با خودم راحتم و تنهایی گزندی به من وارد نمی کند ولی زندگی یا گذشته را که مرور کردم؛ دیدم چقدر برای این تنها نبودن باج داده ام. خودم را تحویل نگرفته ام. اصلا ترسیده ام از این خود. از این مواجهه. چه واقعیت عجیب و مخوفی. چرا؟؟ حالا که آن وضعیت به اصطلاح زندگی مشترک را از دست داده ام؛ میبینم علی رغم خواسته ام تنها شده ام علی رغم تمام تلاش هایم برای نگه داشتن. برای تنها نشدن و میبینم چقدر در این مسیر هم تنها بوده ام. کنار کسی بوده ام ولی به تنهایی با ترسهایم. او حتما این تنهایی مرا دیده است این چهره ترسیده را. هه . تنها بوده ام ولی خیال میکردم نیستم. چقدر همه چیز عجیب است. ترس هایم مرا به اینجا رسانده است. انگار هنوز هم به طور کاملا جدی متوجه این واقعیت نشده ام یا بهتر است بگویم نمیخواهم بشوم. باز هم ترس هایم. بازهم تلاش برای عدم پذیرش. باز هم پشت سر ترس ها راه رفتن و قبول کردنشان. باز هم خیالبافی های قشنگ در مورد آدم ها( امید به رابطه داشتن با آنها. جایگزین برای موقعیت از دست رفته و دوباره سریع برگشتن به مسیر قبلی. مسیر آشنای قبلی بی آنکه بخواهی بدانی مسیر قبلی تو را آزرده بود. آنقدرها هم که فکر میکنی جذاب نبود تنها پناهگاهی بود پر از درد و اضطراب البته روزهای خوب هم داشت ولی روی هم رفته آش دهن سوزی نبود) برای اینکه با واقعیت زندگی ام رو به رو نشوم.
واقعیت زندگی من چیست؟
نیاز به آدم ها. نزدیک شدن به آنها. البته فقط تعداد کمی و دوری زیاد و .بُر نخوردن با بقیه آدم ها. خود را تافته جدا بافته دانستن پس به آدم ها نزدیک نمیشوم ولی اگر کسی بیاید سمتم. مجیزم را بگوید سریع مهرش به دلم می افتد. دنیایم را میگیرد. مدام به او فکر میکنم. زندگی ام میشود او. چه عجیب است دختر. چه تناقضی. چه دورویی عظیمی. این دیگر چه وضعیست؟
یک جای کار میلنگد. در عین حال که خود را غنی و عاری از نیاز به دیگران میدانی ولی سخت محتاجشان هستی. دل و دینت را میبازی بهشان. آنهم نه به این شکل که خودت متوجه انجام این کار ناخوشایند باشی بلکه به شکلی زیبا و دلفریب پیچیده در مفاهیم مبهمی مانند عشق تفاهم عرفان و باز هم جفت شش آوردن خودت که عجب رابطه ای نصیبت شده. ناب و تک. همه حسرتش را دارند درست مثل رابطه قبلی که دیدی اینطور نبود و حالا میبینی که غرق شده بودی در اوهام در یک شخص و واقعیت به کناری وانهاده شده بود. چرا؟ مسئولیت پذیر نبودن لوس بودن و پافشاری برای داشتن آنچه میخواهی بی آنکه بهایش را بپردازی. بالغ نبودن. کودک درون جولان میدهد و تو را میبرد به آنجایی که میخواهد. آه عمیق. چه کار باید بکنم؟
چقدر با خودم گفتم وقتش رسیده که بنویسم. برو بنویس. هی پشت گوش انداختم. هی دوباره حواسم بود که بنویسم. حالا رسیده ام به این صفحه سفید. با خودم گفتم اینجا دیگر کجاست؟ زبانم بند آمده است. با خودم میگویم تو که همه را از بر بودی کافیست زبان باز کنی. نه. هیچ فکری نمی آید. تنها صفحه سفید است که زل زده به من. معذب میشوم به تکاپو می افتم انگار همه دنیا منتظر من اند. فشار فشار فشار. در این بین با خودم فکر میکنم. چه کسی منتظر توست؟؟ آیا این فشار به جاست؟ نه. کسی منتظر من نیست. پذیرش تنهایی. پذیرش خود به تنهایی. پایان مبارزه. نفسی عمیق با کمی غم ناشی از پذیرش این واقعیت. حالا میتوانم این نوشته را به پایان ببرم با غم یا هر چیز دیگری. ولی واقعیت سر جای خودش ایستاده. پذیرش تنهایی.
راستش را بخواهی وحشت برم داشته. انگار تازه دارم موقعیت جدیدم را درک میکنم. تنهایی به معنای واقعی اش. بله تنها شده ام. زمان میبرد تا موقعیتت را به درستی درک کنی. عوامل گمراه کننده و حتی دلگرم کننده زیادند که سایه بیاندازند روی واقعیت و تو میتوانی چشم هایت را ببندی و فقط از هم صحبتی یک دوست که دارد با تو چای مینوشد لذت ببری و اصلا به روی خودت نیاوری که تنهایی درست یک نفس آنطرف تر تو روی مبل نشسته است. میتوانی بعد از رفتن دوست به مزه کردن خاطرات یا نقشه کشیدن برای دیدار بعدی حواست را پرت کنی. دختر جان تنهایی آنجاست چه به روی خودت بیاوری چه نیاوری. بهتر است ببینی اش. بی هول و هراس اما به خودت امان بده. نفسی عمیق بکش. مردمک چشم هایت را در کمال آرامش به رویش بدوز. من درماندگی و غم تو را درک میکنم ولی خودت هم میدانی زندگی برای توست. دل به دلش بده. تجربه کن. از ترس هایت نترس. سعی کن برای خودت بساطی جور کنی همانگونه که مدل توست. آرام باش. تو دیگر بزرگ شده ای. خیلی چیزها را میدانی. بیا. نزدیک تر شو. این پیشنهادی دوستانه از طرف خودت به خودت است. آغوشت را باز کن به روی خودت. ما با هم این راه را می رویم.
کجا میتوانستم بایستم و نگاهی به زندگی بیاندازم؟ شتاب با من سازگار نیست و البته سکون بیش از حد هم حوصله ام را سر میبرد. امروز در مسیر راه بوته گل رز را دیدم تصویرش توی ذهنم مانده هنوز پررنگ است. اینجا را میگذارم پای اینکه زندگی خودش را به من نشان داده و من هم ایستاده ام برای دقیقه ای تماشایش کرده ام. دارم میگردم دنبال لحظه هایی که با شتاب نگذشته اند و انگار من رویشان مکث کرده ام. گاهی فقط تصویرها را به یاد می آورم بی آنکه متنی ضمیمه شان باشد. یعنی آن موقع آگاه بودم به این موقعیت؟ داشتم تمرین خودآگاهانه میکردم یا اینکه تصویر زیبایی بوده و ناخودآگاه مرا مجذوب خودش کرده است؟
نمی دانم. امروز به این فکر کردم که خب که چی؟ اینهمه خواندی این در و آن در زدی به جلسات مشاوره رفتی سعی کردی راه بهبود را پیش بگیری ولی ببین هنوز افکارت مشوش است هنوز نظمی که باید را نیافته اند. یادم آمد که توی یکی از مقاله ها آمده بود که برای بهبود فلان چیز باید دفتر احساسات درست کنی و یکی یکی احساس هایت را تویش یادداشت کنی و ... بعد گفتم ببین این کار را نکردی پس هیچی به هیچی (مچ خودم را گرفتم این مدل فکر بارها برایم تکرار شده و به نظرم با کمالگرایی آمیخته شده که بعد از طی مسیری به رویت می آورد که هیچ اتفاق مثبتی نیفتاده و تلاش هایت بیهوده بوده است. در واقع هدفش با خاک یکسان کردن شخص بنده است و خب بعدش هم این شکلی ست که ناامیدی می آید و غم. شکست را بپذیر و برو پی کارت. اینجا فکر ناامید کننده ی دیگری هم می آید شکست هایی از این دست را پشت سر هم برایت ردیف میکند تا دیگر روضه ای درست و حسابی بر پا کند و دیگر نتوانی میان سیل اشک ها امید به نجات خود حتی داشته باشی.)
امروز سعی کردم به این افکار روی خوشی نشان ندهم. قبولشان نکنم و زیر پرچمشان سینه نزنم. از آن ور قضیه وارد شدم که مگر میشود کاری کرد و تاثیری نداشته باشد؟ احتمالا آن نتیجه ای که آن فکر کمالگرا انتظارش را دارد با واقعیت جور در نمی آید. فرمول ریاضی که نیست. منظورم شسته رفته بودن کاری ست که دارد انجام میشود. ما با افکار و احساسات پیچیده انسانی طرفیم و به نظر من اتفاق هایی از جنس شک و تردید و ناامیدی بساطشان را برای همیشه جمع نمیکنند که بروند؛ با امیدواری حدس میزنم که در نهایت یاد میگیری کجا شک راست میگوید و کجا دروغ.
مشخصات وب
سمانه م ولی بیشتر پرنده م