چه لحظاتی را پشت سر گذاشتم. دوباره هجوم افکار و جدایی از زندگی روزمره. برای نوشتن هم دچار تردید میشوم. کدام کلمه به واقعیت نزدیک تر است؟ نمیدانم. تشخیص سخت است حالا که هنوز رد درد روی تمام تنم مانده و وحشت تجربه ی قبلی بیخ گلویم چسبیده. ترسیده ام یا احساس بی پناهی میکنم؟ دلم میخواهد چنگ بزنم به کسی به جایی. به گذشته نگاه میکنم. نمیتوانم به هر کسی یا هر چیزی پناه ببرم. در این حد دیگر مغزم کار می کند. پس چنگ زدن بی محابا برای رهایی از دردی که به سراغم آمده فایده ای ندارد.این را صدای توی مغزم میگوید. معلوم نیست راست میگوید یا فشار بی امان ناامیدی ست که او را هم از پا در آورده است. کمی خسته ام. بی حسی جسمی. میل به وانهادن همه چی و فقط گذر زمان. انگار مریض شده باشم و باید استراحت کنم. استراحت برای حال بد روحی چیست؟ نمی دانم. خوابیدن؟ باز هم نمیدانم. مهم هم نیست که نمیدانم. پی این نیستم که بدانم کار درست چیست. درمانده تر از آنم که ...
دارم مینویسم برای اینکه گفته اند نوشتن خوب است. پس من دارم کار خوبی برای خودم انجام میدهم. همین خوبه.
سمانه م ولی بیشتر پرنده م