درخت و پرنده

یک بام برای هوا خوری

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • ایمیل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

روزنگار شماره هشت

توسط | یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴ | 16:15

پاک یادم رفت. درگیر کلمه ها و جمله ها و ردیف کردنشان کنار هم شدم و یادم رفت اصلا چه میخواستم بگویم. نوشته ی دیروز جرقه ی اصلیش را نداشت. آتش را روشن کرده بودم ولی زود خاموشش کرده‌ بودم. مجال ندادم آتش بازی را تماشا کنم. تماشای حرکات پیچ در پیچ آتش آن لحظه ای بود که من برای دیدنش آتش را برپا کرده بودم. حالا پی اش را میگیرم. میخواستم بگویم که من دوباره به خودم فرصت تنها شدن و همراه شدن با جهان را داده بودم. همانطور که قدم هایم روی زمین یکی پس از دیگری راه را جستجو میکردند آن بالاها توی مغزم افکار جور واجور با هم خوش و بش می‌کردند و در لحظه ای چه بسا دست به یقه هم میشدند. همان وقتی که داشتم برای خرید یک پیراهن دست روی پارچه اش می کشیدم و آن را روی تنم تجسم میکردم. فکری می آمد می نشست کلامش را جاری میکرد و گاهی هم سکوت میکرد. ادبش را میرساند و من هم آن بیرون توی دنیا داشتم زندگی را مزه مزه میکردم. در میان بازار به یک سرازیری رسیدم. جوان ها تک به تک یا چندتایی کنار هم روی لبه سکوی کنار سرازیری نشسته بودند. نمی دانم چه شد که من هم خواستم این سرازیری را پایین بروم. شاید کار درخت ها بود که پشت سرازیری زیبایی شان را توی چشمم فرو میکردند یا تمنای خواستن خلوت در میان آن هیاهویی که توی بازار هر لحظه خودش را به رخ می کشید. جایی میان جوان ها پیدا کردم که میتوانستم بایستم و رو به درخت ها نفسی تازه کنم. سیگارم را در آوردم و آتش زدم و فکر میکنم جایی توی همین لحظه بود که خودم را منفک از همه چیز یافتم. دختری ایستاده رو به درخت ها که تنهایی اش را زیر بغلش زده و به بازار برده است. از خودم پرسیدم اینجا چه کار میکنم؟ چرا هیچ حس تعلقی به هیچ چیز ندارم و این برایم آزار دهنده بود انگار این تنهاییِ به جا که نمیشود از آن گلایه ای داشت دست دور گردنم انداخته بود. زیادی نزدیک شده بود به من و داشتم درست و سر صبر براندازش میکردم اول ازش ترسیدم و این ترس به قدری یکهویی بود که میخواستم ازش فرار کنم. گفتگو را با خود آغاز کردم: خب طبیعی ست آمده ای یک جای عمومی و خب بله هیچکس را نمیشناسی این مگر چیز عجیبی ست؟ سوا از اینکه من دریافتم نقل این حرفها نیست. تنهایی با من حرف دیگری دارد. میخواست بیاید جلو و با هم احوالپرسی کنیم و من به او اجازه نمیدادم رویم را برمیگرداندم ولی او صبور بود. ایستاد همانجا. تکان نخورد. قدری که نفسم بالا آمد و توانستم اختیار تنم و ذهنم را دوباره به دست بگیرم. سرم را به سمتش برگرداندم. لبخندش مرا قدری مطمئن کرد. من هم همراه با خجالت کمی لبخند زدم. ایستادیم کنار هم. درخت ها را تماشا کردیم. آرام شده بودم و انگار دیگر حضورش سنگینی نمی‌کرد. زیر زیرکی نگاهش میکردم و انگار تازه چشم هایم به تنهایی باز شده بود که خب آنطورها هم که فکر میکردم غریبه نیست. به گمانم میشناسمش.

روزنگار شماره هفت

توسط | شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ | 9:56

دیروز تنهایی رفتم جمعه بازار. اگر اشتباه نکنم در یک سال گذشته اولین باری ست که برای دل خودم نه از سر کار ضروری زده ام بیرون. همین که این فکر به خاطرم آمد هم شادی بخش بود. از زمانی که رویایش را در سرم پروراندم تا زمانی که میخواستم انجامش بدهم فکرهایی می آمد مبنی بر اینکه: بیخیال راهش دور است. انجامش نده ولی فکرهایی از آن طرف هم می آمد مبنی بر انجام دادن و زور اینها میچربید یا سعی کردم زورشان هر جوری که شده بچربد. نزدیک ظهر راه افتادم. حالم خوب بود. بالاخره مسیر رسیدن تمام شد و رسیدم. با جمعیت همراه شدم و غرفه ها را یکی یکی از نگاه گذراندم. کم‌ کم توجهم جلب شده بود یا اینکه آنقدر متغیر جدید توی صحنه بود که مرا از خودم و جای همیشگیم توی دنیال خیال بیرون کشید. به ماجراجویی ادامه دادم. آرام و با طمانینه. مثل همیشه عجله ای نداشتم‌. ماجرای مرگ و زندگی نبود و این را به خودم جایی میان راه وقتی فکرم داشت جلو جلو می رفت و خودم را توی خانه که محل امن من است تصور می کرد یادآوری کردم:

بیا اینجا بیا توی همین لحظه

فکرهایم مدام به پر و پای هم میپیچند و اگر حواست نباشد یکهو میبینی افتاده ای میان یک نزاع پیچیده. سعی کردم آرام باشم سعی کردم به خودم اعتماد کنم و اجازه دهم پایم را کمی آن طرف تر از سرزمین امن بگذارم. تردید, ناامنی و اضطراب خانمان سوز مرتب می آیند و زنگ در مرا می زنند و من هم همیشه در را به رویشان باز میکنم.دارم فکر میکنم اگر در را باز نکنم بر طبق اصل مهمان نوازی یا اصلا عادت چه می شود؟ همین می تواند بشود جیره ی فکر امروز.

با پاهایی که امروز از منطقه امن بیرون گذاشته شدند برمیگردم به خانه.‌ حس خوبی دارم و دارم به این فکر میکنم که چطور شد که از آنجا به اینجا رسیدم؟ تغییر حال از صبح تا عصر.

کتری را میگذارم روی اجاق. کمی بدنم را کش می آورم و سعی می کنم لبخندی که روی صورتم نقش بسته را تجسم کنم.

روزنگار شماره شش

توسط | پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ | 12:28

هنوز هم خوبی به جان آدم مینشیند و بدی تو را از پا در می آورد. اشکم هایم را پاک میکنم و به اتفاقات دیروز فکر میکنم. معاشرت با آدم ها (آدم هایی که کم میبینی شان) مرا پرتاب میکند وسط کارزار. گاهی دلزده ام میکنند و گاهی دلگرم. دارم فکر میکنم چه چیزی در این میان مرا پس میکشد و برعکس؟ آیا میلی آنی ست مثلا تفاوت سبک زندگیشان اینکه خلاصه میشوند توی خانه داری و بچه داری و امورات ساده زندگی(از نظر من ساده) مرا دلزده میکند یا اینکه این همان میلی ست که من سرکوبش کرده ام و همین کار مرا زار میکند؟ نمیدانم؛ ولی این فکری ست که به چشمم آمده و انگار دارم بالا و پایینش میکنم. دارم تمرین تنهایی میکنم. تمامی جهان را وا نهادن به طرفی و خود یک تنه به میان زندگی شتافتن. آدم ها هستند همیشه بوده اند ولی چجور بودنی؟ اینکه من همیشه بهشان نیاز داشته ام و‌ همین نیاز است که با آن آنها را تعریف کرده ام؟ یعنی یک رابطه ای شکل گرفته این وسط(نیاز به آدم ها) و تو آنها را همیشه به شکل یک نیاز دیده ای یا اینکه خود خودشان را دیده ای فارغ از هر قید و بندی؟؟

این جمله را دم دستم گذاشته ام و هر وقت پا میدهد با خودم تکرارش میکنم: به آدم ها نیاز داری یا دوستشان داری؟ (البته این جمله را برای روابط عاطفی گفته بودند ولی فکر میکنم در حالت کلی تر هم جای کار دارد)

بله اینطوری ست که: دارم خودم را مدام برانداز میکنم هر وقت دستم میرود که پیامی بفرستم با خودم میگویم از سر نیاز است یا دوست داشتن؟ میدانی چرا به خودم این فرصت را میدهم چون فکر میکنم جوابش را قاطعانه نمیدانم و بهش شک کرده ام و شکم بیشتر طرف نیاز است تا دوست داشتن. اینطوری هم میشود که ادم ها را هم در ارتباط با خودت میبینی. آیا دوستت دارند یا به تو نیاز دارند؟

فکر میکنم تجربه کردنش راه به جایی ببرد حداقلش این است که این ور ماجرا را هم دیده ای و بدون دیدن برای خودت خیالبافی نمیکنی که آره من مطمئنم فلانی اینجوری ست(یعنی او خوب است مرا دوست دارد) راستش یک جورهایی به استقبال حقیقت رفتن است با اینکه نمیدانی چه میشود و همین میتواند ترس به جانم بیندازد( یعنی آنطوری که تو قبلتر فکر میکردی نشود)

روزنگار(شبه ولی) شماره پنج

توسط | سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۴ | 3:43

لحظه هایی هست که در عین شباهت یا بهتر بگویم کلکلی که میزنند خودشان را شبیه دیگر لحظه ها نشان دهند و تو فکر کنی همه چی طبق روال است؛ فرق دارند شاید اندکی ولی وقتی مچ این لحظه ها را میگیرم میبینم ای دل غافل چه دلخوشی عظیمی اینجا نهفته ست. گاهی بر هم خوردن سیر تکرار خود موهبتی ست که شاید در نگاه اول دل را بزند یا وحشتی ناگهانی به جانت بیفتد ولی بعد که ترس را کنار میگذاری و چشم بهشان میدوزی میبینی چقدر هم کیف میدهد. گاهی تغییر زاویه دید٫ انجام یک کار غیر ضروری٫ مکث میان کارهای روزانه میتواند تو را زیر و رو کند و تو در حیرت میمانی که چقدر آسان بود در عین حال که چقدر نیاز داشتم به همچه چیزی در حالی که تا یک دقیقه قبل از این اتفاق اصلا به ذهنت هم خطور نمیکرد همچه تغییری.

روزنگار شماره چهار

توسط | شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ | 16:3

دوباره خواب دیدم.روزم اینطوری شروع شد. خودم را غرق در حس های ناخوشایند دیدم و البته این را هم بگویم که بیدار شدن از خواب و شروع کردن روز برایم آکنده از رنج و تردید و حس هایی از این دست است. در واقع اینطور به نظر می رسد که شخص بنده تمایلی ندارد از جایش تکان بخورد نه اینکه نخواهد چون کارهایی هست که باید انجام دهد ولی انگار میل به عقب انداختن یا یکجور اهمیت ندادن اینطور وقت ها می آید وسط که به شخص بنده کمک میکند همچنان بی توجه باشد به زمان و در همان حالت قبل بماند. حدس میزنم در محاصره یکسری فکرها گیر افتاده مغزم یا اصلا عادت شده باشد برایش اینجور فکرها و نه اینکه فکرها در حقیقت چنان باشند که بتوانند آدم را سرجایش میخکوب کنند. البته که اتفاق بزرگی افتاده و ناراحت کننده هم بوده و هست ولی سر نخ افکار را که دنبال میکنم انگار قدیمی ان.. نمونه اش میشود عقب انداختن کارها. این عادتی ست قدیمی از زمان مدرسه مثلا بگویم چهارده سالگی به اینور. از این که دارم مینویسم کیف میکنم. اصلا استمرار در یک کار انگار به من خیلی میچسبد. خب این هم از نکته لذت بخش امروز. پس از ناخوشایند شروع کردم و اینجا رسیدم به خوشایند. انگار همه چیز درهم برهم است و خب میتوانم به این نکته اعتماد کنم ولی فراموشش میکنم به وقت هجوم افکار ناخوشایند. نمیدانم از کجا آب میخورد که هی بخش غم زندگی میخواهد شاخ و شانه بکشد و بگوید آره من قلدرترم و من هم ترسان لرزان بگویم بله درست میفرمایید گاهی هم آنقدر با هم ندار میشویم که دیگر یادم میرود قلدری کرده و او را هم قد خودم میبینم یا چه بسا از خودم میدانم و جوری دل به دلش میدهم که بیا و ببین.

این را هم بگویم و تمام کنم قصه را‌. من همراهی با آدم ها ترجیح میدهم به همراهی با خودم. مختصر و مفید اینجوری میتوانستم بگویمش ولی خب این شاید توی دلم مانده بوده و معلوم است که رسیدن به این نکته برایم جای غم و ای وای چه به سرم آمده دارد. ولی خب میتوانم باز هم بهش فکر کنم و ته و توی ماجرا را در بیاورم و اوضاع را کمی سر و سامان بدهم.

روزنگار شماره سه

توسط | جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ | 14:4

چرا اینقدر این جمله« سخته همه چی چرا اینهمه دنگ و فنگ داره همه چی؟؟ » می آید زیر پوست مغزم؟ دسیسه ای در کار است؟ نکند یک بازی است؟ بازی ای که یکی از اعضا محترم بنده یا اصلا چند تاشان باهم یاد گرفته اند از سالها پیش و آنقدر که بهشان چسبیده دم به دقیقه می آیند سراغش؟؟ آره اینطوری هم می شود.

گرفتار شدیم. من اما از این بازی شان هیچ دلخوشی ندارم.دمغم میکند. نای بلند شدن را از من میگیرد. اصلا بلند بشوم که چه؟؟

چرا اهمیت کارهایم مدام از بین میرود و من فقط بیشتر اوقات وقتم را تلف میکنم؟ چرا کارهای ناتمامم میتوانند تا ابد برای انجام دادنشان وقت داشته باشم؟ چرا چرا و چرا تا ابد ... خیلی فکر میکنم و کمتر کار.. آره فکر کنم

روزنگار شماره دو

توسط | یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴ | 2:4

کاش مرده بودی!

عجب فکر مخوفی.. ولی انگار بهتر بود: اینکه در این دنیا نباشی میشدی یک عزیز از دست رفته با کلی آه و اشک و زاری و عشقی که هنوز مجال میافت زنده باشد. حالا عشق که نیست هیچ بلکه تنفر است که از در و دیوار دلم بالا میرود. مرده ای ولی نه یک مرده با عزت و احترام. مرده ای چون خودم آرزوی مرگت را کردم. خودم با دستهای خودم گذاشتم بمیری و مردنت را تماشا کردم بی هیچ اشک و آهی. تازه یک بی تفاوتی غلیظ هم همراهم بود. هیچ فکرش را نمیکردم اینطور بمیری.

روزنگار شماره یک

توسط | پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۴ | 20:19

دوستت ندارم
این حکایت روزهاییست که بعد از تو طی کردم.
همین دو کلمه.. ولی تا به اینجا برسم پوستم کنده شد. یک شب از خواب پریدم. کابوس دیده بودم. خودم را تنها و پریشان روی مبل پیدا کردم.. نمیدانستم چه کنم.. مدتی طول کشید تا به زمان حال برسم.. خواستم خودم را آرام کنم. یادم آمد همیشه او بود اینطور وقتها.. او هم با من از خواب میپرید مرا به میان آغوشش میکشید و من آرام میگرفتم. با خود گفتم حالا که او دیگر نیست‌.

فکری به خاطرم رسید.. تصورش میکنم.بله چه فرقی میکند.. خیالش حتما به من آرامش میدهد.. چشمهایم را بستم و تصورش کردم.. هر کاری میکردم نمیشد.. او دور بود و من نمیتوانستم نزدیکش شوم. حتی صورتش صورتی که آنهمه بار دیده بودمش محو و تار بود.. تعجب کرده بودم.. بعد از چند تلاش نافرجام بغض گلویم را گرفت و حقیقتی هولناک طوری به صورتم سیلی زد که اشکم در آمد..

بله .. من از او جدا شده بودم و آنقدر قلبم از او دور شده که حتی زور خیال هم به این جدایی نمیرسد..

مشخصات وب
درخت و پرنده    سمانه م ولی بیشتر پرنده م
پیوندها
  • خوشگلیان
  • دکمه
  • من
  • انسان شناسی
  • سینمای ما
  • انجمن
  • پاگرد
  • گروس عبدالملکیان
  • عباس صفاری
  • فیلم کوتاه
  • سینما فردا
  • و مستند
  • رای بن
  • سینمای مستند
  • پیک مستند
  • انیمک
  • راشین خیریه
  • رضا ریاحی
  • هاله مودبیان
  • همشهری
  • حیاط
  • ظروف گل گلی
  • مجله تاک
  • [ لیلا حاتمی ]
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • آبان ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای درخت و پرنده محفوظ است .