دیروز تنهایی رفتم جمعه بازار. اگر اشتباه نکنم در یک سال گذشته اولین باری ست که برای دل خودم نه از سر کار ضروری زده ام بیرون. همین که این فکر به خاطرم آمد هم شادی بخش بود. از زمانی که رویایش را در سرم پروراندم تا زمانی که میخواستم انجامش بدهم فکرهایی می آمد مبنی بر اینکه: بیخیال راهش دور است. انجامش نده ولی فکرهایی از آن طرف هم می آمد مبنی بر انجام دادن و زور اینها میچربید یا سعی کردم زورشان هر جوری که شده بچربد. نزدیک ظهر راه افتادم. حالم خوب بود. بالاخره مسیر رسیدن تمام شد و رسیدم. با جمعیت همراه شدم و غرفه ها را یکی یکی از نگاه گذراندم. کم کم توجهم جلب شده بود یا اینکه آنقدر متغیر جدید توی صحنه بود که مرا از خودم و جای همیشگیم توی دنیال خیال بیرون کشید. به ماجراجویی ادامه دادم. آرام و با طمانینه. مثل همیشه عجله ای نداشتم. ماجرای مرگ و زندگی نبود و این را به خودم جایی میان راه وقتی فکرم داشت جلو جلو می رفت و خودم را توی خانه که محل امن من است تصور می کرد یادآوری کردم:
بیا اینجا بیا توی همین لحظه
فکرهایم مدام به پر و پای هم میپیچند و اگر حواست نباشد یکهو میبینی افتاده ای میان یک نزاع پیچیده. سعی کردم آرام باشم سعی کردم به خودم اعتماد کنم و اجازه دهم پایم را کمی آن طرف تر از سرزمین امن بگذارم. تردید, ناامنی و اضطراب خانمان سوز مرتب می آیند و زنگ در مرا می زنند و من هم همیشه در را به رویشان باز میکنم.دارم فکر میکنم اگر در را باز نکنم بر طبق اصل مهمان نوازی یا اصلا عادت چه می شود؟ همین می تواند بشود جیره ی فکر امروز.
با پاهایی که امروز از منطقه امن بیرون گذاشته شدند برمیگردم به خانه. حس خوبی دارم و دارم به این فکر میکنم که چطور شد که از آنجا به اینجا رسیدم؟ تغییر حال از صبح تا عصر.
کتری را میگذارم روی اجاق. کمی بدنم را کش می آورم و سعی می کنم لبخندی که روی صورتم نقش بسته را تجسم کنم.
سمانه م ولی بیشتر پرنده م