هنوز هم خوبی به جان آدم مینشیند و بدی تو را از پا در می آورد. اشکم هایم را پاک میکنم و به اتفاقات دیروز فکر میکنم. معاشرت با آدم ها (آدم هایی که کم میبینی شان) مرا پرتاب میکند وسط کارزار. گاهی دلزده ام میکنند و گاهی دلگرم. دارم فکر میکنم چه چیزی در این میان مرا پس میکشد و برعکس؟ آیا میلی آنی ست مثلا تفاوت سبک زندگیشان اینکه خلاصه میشوند توی خانه داری و بچه داری و امورات ساده زندگی(از نظر من ساده) مرا دلزده میکند یا اینکه این همان میلی ست که من سرکوبش کرده ام و همین کار مرا زار میکند؟ نمیدانم؛ ولی این فکری ست که به چشمم آمده و انگار دارم بالا و پایینش میکنم. دارم تمرین تنهایی میکنم. تمامی جهان را وا نهادن به طرفی و خود یک تنه به میان زندگی شتافتن. آدم ها هستند همیشه بوده اند ولی چجور بودنی؟ اینکه من همیشه بهشان نیاز داشته ام و همین نیاز است که با آن آنها را تعریف کرده ام؟ یعنی یک رابطه ای شکل گرفته این وسط(نیاز به آدم ها) و تو آنها را همیشه به شکل یک نیاز دیده ای یا اینکه خود خودشان را دیده ای فارغ از هر قید و بندی؟؟
این جمله را دم دستم گذاشته ام و هر وقت پا میدهد با خودم تکرارش میکنم: به آدم ها نیاز داری یا دوستشان داری؟ (البته این جمله را برای روابط عاطفی گفته بودند ولی فکر میکنم در حالت کلی تر هم جای کار دارد)
بله اینطوری ست که: دارم خودم را مدام برانداز میکنم هر وقت دستم میرود که پیامی بفرستم با خودم میگویم از سر نیاز است یا دوست داشتن؟ میدانی چرا به خودم این فرصت را میدهم چون فکر میکنم جوابش را قاطعانه نمیدانم و بهش شک کرده ام و شکم بیشتر طرف نیاز است تا دوست داشتن. اینطوری هم میشود که ادم ها را هم در ارتباط با خودت میبینی. آیا دوستت دارند یا به تو نیاز دارند؟
فکر میکنم تجربه کردنش راه به جایی ببرد حداقلش این است که این ور ماجرا را هم دیده ای و بدون دیدن برای خودت خیالبافی نمیکنی که آره من مطمئنم فلانی اینجوری ست(یعنی او خوب است مرا دوست دارد) راستش یک جورهایی به استقبال حقیقت رفتن است با اینکه نمیدانی چه میشود و همین میتواند ترس به جانم بیندازد( یعنی آنطوری که تو قبلتر فکر میکردی نشود)
سمانه م ولی بیشتر پرنده م