زندگی گم شده. آدم ها دیگر زندگی نمی کنند. به گمانم کسی اولین دروغ را گفت. خوشمان آمد. به دنبالش دروغ ها به وجود آمدند. حالا دیگر جهان و آدمیان به دروغ خو گرفته اند. اینهمه تنهایی عادی نیست. اینهمه بی وفایی و جدایی عادی نیست. من فکر میکنم ما بدجوری رکب خورده ایم. دروغ های رنگارنگ شنیدیم پی اش دویدیم و آنچه عایدمان شد تنهایی دو رویی عوضی بودن مشت مشت قرص خوردن سیگار را قوت روزانه کردن و گل سر سبد اینها به هیچ چیز راضی نشدن بود. دیگر از همنشینی با آدم های دور و برم لذت نمیبرم. روشنفکری وارونه شان حالم را بهم میزند. همگی در رابطه های دوزاری پر از تزویر هستند و البته همیشه شکوه کنان که دیگر به کسی نمیشود اعتماد کرد. با اینهمه چیزی از میزان ادعایشان کم نمیکند. همینها خود را سر آمد عالم فلسفه اقتصاد فرهنگ و از این دست قلمبه جات میدانند. اصلا شما راست میگویید. حق تا هر جا که بخواهید با شماست. من حق را جای دیگری یافته ام. اینکه فرصت زندگی کردن از دست رفت با اینهمه تدبیر روشنفکرانه. مگر دعوا بر سر زندگی نیست؟ آخ بیچاره زندگی.. کسی تو را نمیبیند. همه تو را گذاشته اند سر طاقچه و زیر علم بی پایان نیازهایشان سینه میزنند. موهایم کمی تا قسمتی سفید شده اند. چیزی نمانده به سال تازه دیگری از زندگی ام. غم گریبانم را چاک داده. دلم میخواهد فریاد بزنم. اما برای چه کسی؟ چه کسی حرفهای مرا درک میکند؟ حرفهای من مزین به دلار و مهاجرت و خانه بزرگتر و ماشین لوکس تر نیست. حتی حرفهایم ترید را هم به یه ورشان نمیگیرند. سادگی! این مفهوم زیبای فراموش شده! من برای سادگی جانم در می رود. برای یک لقمه صبحانه خوردن دور سفره دلم غنج میرود. حالم از دستگاه های اسپرسو ساز که همیشه دم گربه ای توی تصویر به غایت زیبایی(البته به زعم بلاگر ها) وجود دارد بهم میخورد. از اینهمه دیدن آدمها در فضای مجازی حالم بهم میخورد. دلم میخواهد بروم توی خلوت خودم.
توسط
| سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 1:50
مشخصات وب
سمانه م ولی بیشتر پرنده م