چقدر با خودم گفتم وقتش رسیده که بنویسم. برو بنویس. هی پشت گوش انداختم. هی دوباره حواسم بود که بنویسم. حالا رسیده ام به این صفحه سفید. با خودم گفتم اینجا دیگر کجاست؟ زبانم بند آمده است. با خودم میگویم تو که همه را از بر بودی کافیست زبان باز کنی. نه. هیچ فکری نمی آید. تنها صفحه سفید است که زل زده به من. معذب میشوم به تکاپو می افتم انگار همه دنیا منتظر من اند. فشار فشار فشار. در این بین با خودم فکر میکنم. چه کسی منتظر توست؟؟ آیا این فشار به جاست؟ نه. کسی منتظر من نیست. پذیرش تنهایی. پذیرش خود به تنهایی. پایان مبارزه. نفسی عمیق با کمی غم ناشی از پذیرش این واقعیت. حالا میتوانم این نوشته را به پایان ببرم با غم یا هر چیز دیگری. ولی واقعیت سر جای خودش ایستاده. پذیرش تنهایی.
توسط
| سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 10:47
مشخصات وب
سمانه م ولی بیشتر پرنده م