صدایی توی سرم میخواهد مرا وادار کند که همه چیز را رها کنم. کنترل زندگی و رسیدگی به امور را برایم خالی از هرگونه ارزشی کند. یکجور پوچی حق به جانبی را بیاندازد به جانم. بعضی وقتها تشخیص اینکه این فقط یک گزینه پیشنهادی از سوی یک صداست را فراموش میکنم و باور میکنم که حقیقت همین است. همینجاست که گیر می افتم. به قول سرور یک دید تونلی ست این. انگار تمام زندگی منتهی بشود به همین تونل. بیا از اینجا بیرون برویم. زندگی فقط همینجا نیست. زندگی تونل های بسیاری دارد و اصلا چرا فقط تونل؟ اگر زندگی یک مسیر است درون این مسیر جاده هست دشت هست جنگل هست عوارضی هست و تونل هم هست. تونل های بسیار که همه شان تاریک و پر از افکار مغشوش و توهم گونه نیست. مکث میکنم. جمله بعدی چه میتواند باشد؟ به صدای باد گوش میدهم که خودش را زوزه کشان به گوشم می رساند. جای شادی دارد که صدای باد را میشنوم. آنطور وقت ها ارتباطم با جهان بیرون قطع میشود و من فقط در حال فرو رفتنم. فرو رفتن در افکار وحشت زا. اصلا نمیدانم کجا هستم. کنترلی روی هیچ چیز ندارم و آن افکار فقط مرا به دنبال خودشان می کشانند.چه سلطه ای دارند بر من.عجب برده سر به راهی گیر آورده اند؟ چرا اجازه این کار را بهشان میدهم؟ جز این است که حرفشان را قبول کرده ام و افسارم را میدهم دستشان؟ با واکاوی آن لحظه ها و دانستن این روند باید بهم بخورد.چرا آنقدرها هم که باید بهم برنمیخورد؟ چه دردناک است. خود زنجیر به دست انداختن و پی اشان رفتن بی هیچ اعتراض و فریادی ناشی از نخواستن؟ چه اتفاقی دارد می افتد؟ سمانه را به دست کی میسپارم؟ به دست اغیار.آنهم چه اغیاری؟ انصافانه ست؟ آخ. سوزش اشک برای راه یافتن به بیرون را احساس میکنم یا تلاش فریادی دلخراش که منتظر ارباب بی رحمش است که آیا اجازه میدهد بهش یا نه. درد آتش انداخته به جانش و فریاد کشیدن میتواند بی امان و بی اراده اتفاق بیفتد ولی او منتظر اجازه است که آیا بهش این حق را میدهند یا نه؟ چرا خودش این حق را به خودش نمیدهد؟ چرا منتظر اجازه کسی دیگر است؟فکر میکنم قلابم را باید همینجا نگه دارم.ماهی تپل همینجا صید میشود.
توسط
| پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 13:20
مشخصات وب
سمانه م ولی بیشتر پرنده م